سلام به وبلاگ من خوش اومدین پیام خصوصی نداریم تبادل لینک ازاده واسه خودم مطلب مینویسم به کسی هم ربط نداره کپی ازاده چون ارث ابام که نیس مام از جای دیگه کپی کردیم والااا نـتــرس از هجـــــ ـــ ـوم حـضــــــ ــــ ــورم ..
سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... !
از روزی که نامت ملکه ی ذهنم شد احساس میکنم جمجمه ام با شکوه ترین امپراطوری دنیاست.
هرجا حتی اسمش برده میشه … بغض خفه ام میکنه !! هرجا رو که نگاه میکنم … بغض خفه ام میکنه !! هرجا که دو نفرو باهم میبینم… بغض خفه ام میکنه !! هر وقت که گوشیمو نگاه میکنم … بغض خفه ام میکنه !! هروقت تلفن زنگ میخوره … بغض خفه ام میکنه !! هروقت که اس ام اس میاد … بغض خفه ام میکنه !! هروقت که از خواب بیدار میشم … بغض خفه ام میکنه !! هر چیزی رو که نگاه میکنم … بغض خفه ام میکنه !! هنوز نمیفهمم که چرا ….. بغض خفه ام میکنه ….. صدای خنده هاشون تو خیابون میپیچه شلواراشون نه خیلی براشون بزرگه نه خیلی کوچیک ابروهاشون فابریک خودشونه همونایی که نه لکسوز دارن نه کمـری ..! اما مـرام دارن چشمشون همه جا کار نمی کنه و دنبال موی بلوند و چشم آبی نیستن پسرایی که موزیکـ های خارجی رو بدون معنی کردن حفظ نمیکنن پُــــز نمیـــــــدن پاتوق شون مهمونی و شیشه و انواع مشروبی جات نیست آره رفیـق ..! اونایی که تکیه کلامشون معرفته بی ریا، با خدا، مهـربون و با مسئولیتن آدم میتــونه بهشون تکیه کنه کنارشـون آرامش داری کنـارش باشی یا نباشی حواسش به بقیه دخترا نیست و آدم ها رو مثل هـم نمی بینن این جور پسرا خیلی مـردن خیلی تکن، خیلی خاصن … خیلی شوخن و جنگولکـ بازی در میـارن ولی احساس شون قویه آه که بکشن خدا دنیا رو واسشون زیر و رو میکنه ..!! یه پسرایی هستن که . . . باز رسیدم به ایستگاه...
بارون همه جارو خیس کرده بود... شب بود... راه زیادی و پیاده گذروندیم... خسته بودیم گفتیم بقیه راه رو با اتوبوس بریم... بخار از دهنت بیرون میومد...خستگی و توی چشات میدیدم... یادته... عشقم بودی... مثل این فیلمها کاپشنم و دادم بهت که به حساب سرما نخوری... رسیدم خونه با اینکه کاپشنمو دادم بهت ولی سرما نخوردم... کذشت و گذشت و گذشت... حالا اومدم توی همون ایستگاه اینبار تنها بودم... هوا سرد بود... ولی کاپشنم تنم بود... رسیدم خونه جلوی اینه وایستادم...یه چیزی نظرمو جلب کرده بود... یه سری موهای سفید لابلای موهای مشکیم بود... یه چای داغ بعدشم خواب... صبح فردا رسید... حس بدی بود... سرما خوده بودم... تنهای تنها.... ........................................... ........................................... ........................................... زن... دلش میخواهد لباس بدون استین بپوشد... دلش میخواهد پاشنه بلند به پا کند... ذات زن این است که به خود برسد... و مانند طاووس که تا متوجه نگاه دیگران میشود پرهایش را باز میکند خودنمایی میکند... و معنی کارش این نیست که فکرش یا خودش منحرف است... و لعنت به کسانی که زیبایی زن را انحراف میدانند... تو... تویی که باید با دید دیگری به زن نگاه کنی... اری تو که نامت را گذاشته اند مرد... با توام... مردی که چشمت به هوس اغشته است... مردی که تیکه پرانی هایت را افتخار میدانی... یادت باشه همجنس زیاد داری... تو که ناموس دیگری را سرتا پا برانداز میکنی... در گوشه ای دیگر از همین خیابان... همجنست با ناموست همین کار را میکند... چه شد عصبی شدی؟؟؟ نه ارام باش! این همان مثلی است که میگویند... "از هر دست بدهی از همان دست پس میگیری..." فاحشه...
فاحشه... فاحشه نیست... یک اسم است به آوای شهوانی من و تو... فاحشه یک نقاش است! تمام آنچه تو با زنت نمی توانی با زنت انجام دهی برای تو ناتوان به تصویر می کشد... فاحشه یک شاعر است! تمام آن بوسه های عاشقانه...جانم حانم های از ته دل و جانی که زنت نمیتواند ارزانیت کند... برای توی نامرد در طبق اخلاص می گذارد... فاحشه فاحشه نیست! بازیگر است... بهترین بازیگر روی زمین حتی فراتر ار اسکار... کسی که تمام میزانس های توی...کارگردان...پرنو را به بهترین و ناب ترین شکل با نازلترین دستمزد برای تو بازی می کند... فاحشه یک موزیسین است! که تمام آواهای مسکوت مانده ی دل وامانده ی تو خفه ده به حنجره زیر نافت... به پتجه ی سنت و مذهب را در تمامی گوشه و کناره های آوازی راستگاه جنونت را برایت مرکب خوانی می کند... حتی! فاحشه یک روانکاو است! که تمام عقده های فرو خورده ی تو را درمان می کند... فاحشه سنگ صبور تمام دردهای تاریخ بشریت مردانگی است... فاحشگی شغل نیست! عار هم نیست... یک هنر است... فاحشه فاحشه نیست! یک انسان است... یک انسان بی پناه... که به توی مرد سرشار از گناه... میدهد پناه... فاحشه فاحشه نیست! فاحشه... نام مقدس بی پناه زن است... . . . آهای سیگاری... من تورا میفهمم... من کبودی چوب رفاقت را بر تن احساست میبینم... من هم عمق زخم خنجر نا رفیق را بر پشتت دیدم...چنان کاری بود که عفونت آن زخم به قلبت زد... من بغض گرفته در گلویت را که با سکوتی به بلندی یک فریاد قورت دادی شنیدم... من تنهاییت را می فهمم...از فریب و خیانت رابطه ها بریدی و همنشینی با زیر سیگاریت را به آدمکهای نقابدار ترجیح میدهی... آهای سیگاری؟ اگر به اندازه یک پک می توانی آرامش را حس کنی... بکش... اهای سیگاری... سیگارت را بکش... آدرس بدم تشریف بیارید یه چای دور هم بزنیم...؟
قلم کاغذ دستت باشه بگم...؟ سر همون خیابونی که دخترای شهرم واسه یه شب جای خلوت منتظر یه ماشین شاسی بلندن... ماشینی که حاجی برای دور زدن مکه خریده برای پسرش... اون خیابون و مستقیم بیا ولی چشماتو ببند... باز که باشه چشات... دلت سنگ میشه... عادی میشه واست که سر محلمون دختر 9 ساله داره میرقصه و پدرش داره دف میزنه واسه هزار تومنی که تو بهش بدی... مستقیم بیا و هفت هشت دختری و که جلوت دستشونو به سمتت دراز کردن و رد کن... بیا سر کوچه یه مرد 50 ساله تا کمر خم شده توی سطل زباله دیدیش...؟ اون کوچه رو بپیچ بیا تو... میرسی به یه خونه ای ک زن 21 ساله واسه اینکه عاقبتش مثل دختر سر خیابون اولی نشه رخت همون حاجی و میشوره ک واسه پسرش ماشین شاسی بلند خریده... نه اینکه که حاجی ماشین لباسشویی نداره نه... داره ولی از شما چه پنهون حاجی دلش گیره این دخترس... با خدا عهد کرده تا وقتی یه شب با این دختره نخوابیده رختاشو اون بشوره... رسیدی مشتی... بشین پای سفره دلم چای خونه دل من از قهوه تلخ فرانسه هم تلخ تره... بزن داداشم... بزن خواهرم نوش جونت... دخترای گل اگه یه پسر واقعا دوستتون داشته باشه بدون نیازشم دوستتون داره... مگه شیرین نیاز فرهاد و تامین کرد... که فرهاد عاشقش شد... خودتو دریاب اینجا ساده باشی رودست خوردی... دوست داشتن و خواهشا کثیف نکنین... آقا پسر گل نیازتو با حرفای قشنگ و پوچ و عشق بازی تو (کت) دختر نکن... که فکر کنه واقعا دوسش داری... مرد باش نه نامرد
چــــیزی جــــ ـــ ـز تـــنــهایی با من نیـــستـــــ ـــ ـ ..
هر روز تكراريست
صبح هم ماجرای ساده ایست
گنجشکها بی خودی شلوغش می کنند
عمر من قد نميدهد
به سفرت بگو كوتاه بيايد
رد پاهایم را پاک می کنم
به کسی نگویید
من روزی در این دنیا بودم.
خدایا
می شود استعـــــفا دهم؟!
کم آورده ام ...!
آن شب ...
که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ...
تماشا می کرد ...
عاشــقـــانه تر ..
دانستم..
تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!
من کویر خسته ام تویی نم نم بارون
دلم برات تنگ شده کجائی ای مهربون . .
این روزها
آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست
که رخت های دلتنگیم را
فرصتی برای
خشک شدن نیست
همیشــــ ـــ ـه از آمدن ِ نــ بر سر کلماتــــــ ـــ ـ مـی ترسیــدَم !
نـ داشتن ِ تو ...نـ بودن ِ تو ...
نـ ماندن ِ تو ...
.
.
.
کــاش اینبــار حداقل دل ِ واژه برایــــ ـــ ـم می سوختـــــ ـــ ـ
و خبــری مـی داد از
نـ رفتن ِ تـــو ..
کاش میدانستی
لحظه هایم
بی تو تنهاست....
امید وصــل تـــو نگذاشت تا دهـــم جان را
وگـــر نه روز فراق تـــو مردن آســـان بود
خاطراتــــــ ـــ ـ کودکیـم را ورق می زنــــ ـــ ـم
و یک به یک ، عکسها را با نگاهــــ ــ ـم می نوشم
عکسهـای دوران کودکیــــــ ــــ ـم طعـــــم خوبـی دارنــد ....
" بند بند وجودمــــ ـــ ـ ..
بـه بند بند وجود تــو بستــه استـــــ ــــ ـ
با این همه بنــد
چه قـــــ ـــ ـدر از هم دوریـــــــ ــــ ـم" ..
هوایت که به سرم می زند
دیگر در هیچ هوایی،
نمی توانم نفس بکشم!
عجب نفس گیر است
هوایِ بی توئی!
میدانی تنهایی کجایش درد دارد !!؟
انکارش ...
من تو را نمی سرایم !..
انگـــار
آخرین سهــــــ ــــ ــم ما از هم
همین سکوتـــــــــ ـــــــ ــــ اجباری سـتــــــ ـــ ـ ..
در بدرقــــــه چشمان تو نميتوان غربت را فراموش كرد و
كوچــــــه سرارسر ميشود از وداعي عاشقانــــه...
دلِ سبــــــزم را گــــــ ــــ ـره زد ..
و رفتـــــــ ــــ ــ تا بـــــــه آرزوهـــایش برســــد ..
گـل یا پــوچ؟
دستتــــــ را باز نکن، حســم را تباه مکــن
بگذار فقط تصــــــور کنم ..
که در دستانتــــ
برایـــم کمی عشق پنهـــان است ..
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
" تـــو "
دو حرفـــــــــ ــــــ ــــ بیشتر نیســـت ،
کلمه ی کـــوتاهی
کـــــ ـــ ـه برای گفتنش ..
جانم به لبــــــ ـــ ـ رسید و
ناتمـــــ ــــ ــام ماند ..*
حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!
حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه
اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ!
خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!
برمیگردم چـون
دلـتنـگـت مــی شــوم!!!
بگویم و بدانـے ...!
یا ...
نگویم و بدانـے..!
فاصله دورت نمی کند ...!!!
در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!
جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:
دلــــــــــــــم.....!!!
در جستجوی تو چشمانم از نفس افتاد ،
در کجای جغرافیای دلت ایستاده ام که خانه ام ابری است ،
همیشه دلتنگ توام ...
امشب بازهم پستچی پیر محله ی ما نیومد
یا باید خانه مان را عوض کنم
یا پستچی را
تو که هر روز برایم نامه می نویسی .... مگه نه ؟!!
و من چقدر ساده ام كه سالهاي سال ،در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته تكيه داده ام!!
ديدنت دشوار است
من كه به معجزه ي عشق ايمان دارم
مي كشم
آخرين دانه ي كبريتم را در باد
هر چه بــــــادا بــــــــــاد!
مي نوشتيم در آن
از غم و شادي و روياهامان
از گلايه هايي كه ز دنيا داشتيم
من نوشتم از تو:
كه اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بي خواب نخواهد آمد
كه اگر دل به دلم بسپاري
و اگر همسفر من گردي
من تو را خواهم برد تا فراسوي خيال
تا بدانجا كه تو باشي و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتي از من:
من كه تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گريه كردم
با تو خنديدم و رفتم تا عشق
نازنيم اي يار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترين انسانم…
ولي افسوس
مدتي هست كه ديگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!
گاهي فقط،
داغ بزرگي است
كه تا ابد بر دلت مي ماند
فاحشه فاحشه نیست!
من آن رفیق با مرامت نیستم که بگویم نکش... میمیری...